منوی بالا را از قسمت نمایش -> فهرست انتخاب کنید
اطلاعیه :
  • مخاطبان گرامی ضمن برطرف شدن مشکل پیش آمده در درگاه پرداخت میتوانید پس از بهرمندی از مطالب و محتوی مقالات در صورت علاقمندی نسبت به خرید هر یک از محصولات ما اقدام نمایید

ماجرای خواندنی فروش بیمه به یک پزشک بسیار سرسخت/ نوشته حمید امامی

khalaghiyat-58

در یکی از کارگاه‌های فروشی که داشتم. یک‌نفر از حاضران راهکار فروش بیمه به پزشکان را سوال کرد. پاسخ دادم: «من تاکنون تجربه فروش بیمه‌نامه پزشکان را نداشتم ولی تا آن‌جایی که می‌دانم قشر پزشکان هم مثل سایر افراد جامعه متفاوت هستند. همه پزشکان مثل هم فکر نمی‌کنند، آن‌ها هم رگ خوابی دارند و باید سعی کنیم رگ خواب‌شان را پیدا کنیم.»
دوستی که این سوال را پرسیده بود آقای دکتری را به من معرفی کرد و گفت: «این آقای دکتر رفتار ناخوشایندی دارد. من برای فروش بیمه‌نامه به ایشان مراجعه کردم و ایشان خیلی بی‌ادبانه من را از مطب‌شان بیرون کردند. اگر می‌شود به ایشان یک بیمه عمر بفروشید؛ چون مطمئنم این یک کار نشدنی‌ست.»
گفتم: «در این دنیا هیچ کاری نشدنی نیست و هر کاری راهی دارد و باید راه درست را پیدا کرد.»
یک روز تصمیم گرفتم به این آقای دکتر مراجعه کنم و ببینم چطور می‌شود به او بیمه بفروشم. آخر وقت به مطبش رفتم، چند مریض داشت، منتظر شدم تا همه مریض‌ها کارشان تمام شد. دلشوره زیادی داشتم ولی مقاومت کردم، آخرین مریض که بیرون آمد، خانم منشی گفت: «دفترچه بیمه دارید؟»
گفتم: «ببخشید خانم من مریض نیستم. با آقای دکتر کار شخصی دارم.»
گوشی را برداشت و به آقای دکتر گفت: «دیگر مریض نداریم، فقط آقایی آمدند و با شما کار شخصی دارند.»
دکتر هم گفت: «بگو بیاید داخل.»
وارد شدم و سلام کردم. دکتر گفت: «بفرمایید با من کاری داشتید؟»
گفتم: «آقای دکتر اجازه می‌فرمایید من چند لحظه بنشینم؟»
گفت: «بنشینید.»
روی صندلی نشستم کمی به در و دیوار نگاه کردم و مقدمه‌چینی کردم.
دکتر گفت: «لطفا بروید سر اصل قضیه.»
گفتم: «آقای دکتر من از شرکت بیمه… خدمت شما رسیدم…» که ناگهان دکتر «فیوز پراند».
گفت: «آقا من نه قصد مردن دارم، نه تعهد ورشکستگی دارم، همه چیز دارم، توی کانادا خانه دارم، توی کانادا بیمه دارم، شما بیمه‌ای‌ها چی از جان ما می‌خواهید. آقا برو بیرون دست از سر ما بردار. وقت ما را گرفتی آخر شب از بیمه صحبت می‌کنی. یک مشت آدم دور هم جمع شدند، پول مردم را می‌گیرند، جواب‌شان را هم نمی‌دهند، موقع پول گرفتن بدوبدو می‌آیند، وقت خسارت دادن توی هفت سوراخ موش قایم می‌شوند. برو آقا بگذار به کارمان برسیم.»
من که گیج شده بودم و احساس می‌کردم سقف دارد دور سرم می‌چرخد، کیفم را برداشتم و بدون خداحافظی زدم بیرون. منتظر آسانسور هم نشدم، پنج طبقه پله را پیاده آمدم پایین. با خودم می‌گفتم فردا می‌روم سراغ آن نماینده و حسابی حالش را جا می‌آورم که دیگر از این جور سوالات نپرسد و این دکتر به من معرفی نکند.
بالاخره رسیدم خانه، تا خانه هم هزار تا تصمیم جورواجور گرفتم. چند دقیقه نشستم یک چای خوردم و همسرم پرسید: «چی شده عصبانی هستی؟»
گفتم: «دیگر از بیمه بدم آمده. این هم شد کار؟ با این همه عشق و علاقه می‌روی دنبال کار که به مردم کمک کنی، این جوری می‌زنند به حالت.»
رفتم حمام و یک دوش گرفتم، کمی سرحال شدم، تلویزیون را روشن کردم، کنترلش را برداشتم و کانال را عوض کردم بدون اینکه دنبال کانال خاصی باشم، یک کانال توجهم را به خود جلب کرد. یک سیرک بود، سیرکمن با حرکات دستش دستوراتی را به شیرها می‌داد و آن‌ها هم اجرا می‌کردند.
با علامت سیرکمن روی دوتا پای‌شان می‌ایستادند، از حلقه آتش رد می‌شدند و این حیوانات تسلیم محض بودند؛ آن هم مقابل این آدم با قد و قواره نسبتا کوچکش.
ذهن من درگیرشد. با خودم گفتم: «این آدم با حدود ۶۰ کیلو وزن و ۱.۶۰ سانتی مترقد چه کار کرده که این ۵ تا شیر وحشی این‌طور تسلیمش شده‌اند، در حالی که زبان هم را هم نمی‌فهمند؟»
ولی با این که من با این آقای دکتر همشهری هستم، هم‌زبان هستیم، نتوانستیم ارتباط برقرار کنیم. من هم راهی را پیدا می‌کنم. راه‌های مختلفی را بررسی کردم و راهی را پیدا کردم. به چند تن از همکارانم در شرکت‌های مختلف زنگ زدم و از آنها خواستم پرونده خسارت مسوولیت پزشکان را برایم تهیه کنند.
بعد از چند روز موفق شدم. از یکی از شرکت‌ها یک سری کپی تهیه کرد و برایم فرستاد. به مطب آقای دکتر زنگ زدم و به عنوان یک مریض وقت گرفتم. به مطب مراجعه کردم. نوبت من شد. رفتم داخل. تا دکتر چشمش به من افتاد گفت: «باز دوباره؟»
نگذاشتم حرفش تمام شود، گفتم: «آقای دکتر من برای کار پزشکی آمدم این‌جا و نیاز به مشاوره پزشکی دارم، حق ویزیت را هم پرداخت کردم و هر چند تا حق ویزیت هم که لازم باشد پرداخت می‌کنم، فقط از شما مشاوره می‌خواهم.»
تا اسم پرداخت حق ویزیت آمد انگار آب روی آتش بود. گفت: «بفرمایید»
گام اول را محکم برداشتم. نشستم کنار آقای دکتر و گفتم: «آقای دکتر. من یک بیمه‌گذار دارم که یک عمل جراحی نزد آقای دکتری داشته و بر اثر قصور این آقای دکتر، پای این مریض عفونت کرده و باید قطع شود. آقای دکتر هم برای اینکه سالی ۱۰۰ هزار تومان حق بیمه ندهد، بیمه مسوولیت پزشکان ندارد و باید دیه را شخصا بپردازد و طبق تعهدی هم که نسبت به بیمه‌گذارانم دارم، باید پیگیر کارهای‌شان باشم، به همکارشما هم مراجعه کردم و رفتار ناخوشایندی با من داشتند و از آن‌جایی که برای پزشکان کشورم احترام خاصی قائلم، به بیمه‌گذارم توصیه کردم حتی‌المقدور به دادگاه مراجعه نکند، چون اگر یک پزشک بد عمل کند باعث عدم اعتماد مردم نسبت به جامعه پزشکان خواهد شد. درست می‌گویم آقای دکتر؟»
دکتر بادی به غبغبش انداخت و عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: «البته، اگر آن دکتر کارش را خوب انجام نداده ربطی به سایر پزشکان پیدا نمی‌کند. نباید این‌طوری نتیجه‌گیری کنیم که همه دکترها کارشان ایراد دارد».
گفتم: «آخر آقای دکتر، جلسه قبل که در خدمت‌تان بودم متوجه شدم که شما از دست یکی از همکاران من عصبانی هستید و به قول معروف: «گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شوشتر زدند سر مسگری.» دق دل همکار من را هم سر من درآوردید. همان طور که آقای دکتر شما در حرفه خودتان به مردم خدمت می‌کنید و نسبت به حرفه‌تان تعصب دارید و معتقدید اگر همکار شما کارش را خوب انجام نداده باید تببیه شود و چون می‌دانم که شما استاد دانشگاه هستید، این تعصب حرفه‌ای مضاعف می‌شود. من هم چون مدرس بیمه هستم و در این زمینه تدریس می‌کنم نسبت به حرفه خودم تعصب دارم و اگر همکار من وظیفه‌اش را خوب انجام نداده که باعث ناراحتی شما شده، باید تاوانش را هم بپردازد، درست نمی‌گویم آقای دکتر؟ من مطمئنم که شما اقشار تحصیلکرده جامعه، بهتر از افراد عادی، نیاز جامعه را به بیمه درک می‌کنید فقط اشکال از ضعف عملکرد اشخاص کارنابلد باعث آزردگی خاطر شما می‌شود، وگرنه این چنین موضع‌گیری نمی‌کردید، شما بهتر از هر کسی می‌دانید اگر ۲۴ ساعت در کشور بیمه وجود نداشته باشد چه اتفاقی می‌افتد؟ درست می‌گویم آقای دکتر؟»
گفت: «بله البته درسته»
گفتم: «آقای دکتر می‌توانم از حضورتان خواهش کنم بگویید مشکلی که شما را نسبت به بیمه بدبین کرده چی بوده؟ چون می‌دانید آقای دکتر اگر این مشکلات کوچک را حل کنیم و چهره واقعی بیمه را به مردم نشان دهیم چقدر از معضلات جامعه حل می‌شود؟ آقای دکتر فکر می‌کنی همکار شما برای خرید بیمه‌نامه مسوولیت طی ۳۰ سال چقدر باید حق بیمه می‌پرداخت، سالی ۱۰۰ هزار تومان یعنی ۳۰سال ۳میلیون تومان؛ در حالی که الان باید ۳۰ میلیون تومان بپردازد. من این‌جا همکار خودم را مقصر می‌دانم که نتوانسته درست اطلاع‌رسانی کند یا به خاطر ترس از این‌که «نه» بشنود، سراغ این آقای دکتر نرفته و این محصول با ارزش را ارائه نکرده. آیا من به عنوان نماینده بیمه مقصر نیستم؟ قطعا من مقصرم که نتوانستم ارزش‌های واقعی خدماتم را به همکار شما ارائه کنم وگرنه پرداخت روزی ۲۵۰ تومان حق بیمه از توان کدام پزشک خارج است که نتواند آن را بپردازد؟ ضمن این‌که خوشبختانه مریض فوت نکرده و گرنه باید۶۰ میلیون تومان دیه هم می‌پرداخت. ببخشید آقای دکتر اگر اجازه دهید من یک حق ویزیت دیگر هم به منشی شما بپردازم، چون از حد معمول بیشتر وقت شما را گرفتم.»
گفت: «نه، بنشین ببینم. اول یک بیمه مسوولیت برای من صادر کن.»
گفتم: «ببخشید آقای دکتر. تا وقتی که من انتظارات شما را از خودم و شرکتم ندانم، نمی‌توانم با شما همکاری کنم. همان‌طور که شما تا مریض را دقیقا معاینه نکنید و آزمایش‌‌های لازم را انجام ندهید، درمان را شروع نمی‌کنید، من هم تا اطلاعات دقیق نداشته باشم نمی‌توانم این کار را انجام دهم. اگر لطف کنید فعلا اجازه مرخصی بدهید تا من آخر وقت خدمت برسم، سپاسگزار می‌شم. چون مریض‌های‌تان منتظرند.»
قبول گرد. از جایش بلند شد، دست داد و مرا تا دم در بدرقه کرد و به خانم منشی گفت: «حق ویزیت ایشان را پس بدهید.»
آخر وقت با یک ست لیوان رومیزی پیش آقای دکتر آمدم. قبل از این‌که پیشنهادها را از داخل کیفم درآورم پرسیدم: «آقای دکتر. مشکل شما با بیمه چی بود که این‌قدر عصبانی بودید؟»
گفت: «من اقامت کانادا دارم و هر چند وقت باید بروم کانادا. از کانادا برگشته بودم که در جاده تصادف کردم. وقتی بیمه‌نامه را نگاه کردم دیدم ۵ روز از اعتبارش گذشته و من مجبور شدم ۷ میلیون تومان خسارت دهم. حالا من می‌خواهم یک نفر کار من را انجام دهد که هیچ وقت دچار مشکل نشوم چون نه حوصله دارم و نه وقتش را. همه کارهای بیمه‌ای من را باید خودت انجام دهی، تمدید کنی، پیگیری خسارت کنی، فقط من حق بیمه بپردازم.»
گفتم: «قبول، آقای دکتر. من مشاور شما می‌شوم، فقط شما یک کار انجام دهید و بقیه‌اش را بگذارید به عهده من. از تمام بیمه‌نامه‌های‌تان یک کپی به من بدهید و هر وقت هم که مورد بیمه تغییر کرد به من اطلاع دهید. این هم آدرس ایمیل من. از هر جای دنیا که شما کارتان را ارجاع دهید من انجام می‌دهم. هر وقت هم که به ایران تشریف آوردید صورتحساب را تقدیم می‌کنم.»
آقای دکتر دستور آبمیوه داد و آبمیوه خوردیم و شدم مشاور آقای دکتر. به تعداد آدم‌ها راه وجود دارد. از مشکلات فرار نکنید.

مطالب مرتبط

4 نظر

  1. leo

    سلام
    از آقای امامی سوالی دارم
    ایشان که در مورد فروش یک بیمه ساده این همه زمان برای یک شخص میگذارند قابل تحسین هست
    ولی سوالی که بنده دارم اینه که آیا ایشون حاضر هستند همین اندازه زمان رو برای رفتگری که در بیرون از شهر در حال جداسازی نخاله ها از هم و تفکیک هست یعنی کارش به نظر خیلی ها کثیف ترین کار دنیا محسوب میشه ولی خیلی هم با ارزش هست
    آیا همان اندازه که برای یک دکتر این همه احترام و وقت میذاره حاضره برای یک رفتگر هم دور از این موضوع که بخواد اون رفتگر رو بیمه ایش کنه حاضره بهش همون اندازه توی همون محل با همون کت و شلوار و کراوات زرد رنگشون بیمه بفروشه ؟؟؟
    یه بیمه ای کسیه که در تمام نقطه های کشور بدونه هیچ بالا پایینی و به دور از هر سطح طبقاتی به هر یک از اقشار جامعه بصورت یکسان بیمه بفروشه و اون موقع هست که باید به کارش عشق بورزه که امروز که من دکتری که نیازی به پول نداره و بخاطر ۷ میلیون خسارتش الان ایشون مشاورش شدند باید مشاور همون رفتگری هم بشند که امکان داره به مرور زمان تک به تک سلول های ریه اش نابود بشه و بچه هاش یتیم و….
    آقای امامی شما تاثیر گذارترین شخص بیمه زمانی میشید که مثل منه بیمه ای برای مردم این خاک افکار داشته باشید به عنوان یک بیمه ای این رو میگم
    یا حق 🙂

    پاسخ
    1. امید شعبانی

      عزیز دل سلام
      فرمایش شما صحیح است .
      بنده مشاور بیمه ای اساتید دانشگاه و یا افراد متمول یا نهایتا کارمندان عالی رتبه هستم.
      البته در این میان چندین بار به اقشار متوسط و رو به پایین هم بیمه نامه فروختم منتها خیلی جالبه که بدونید این افراد در برابر هر گونه دور اندیشی مقاومت می کنند. برای مثال یک مورد خواستم نوزاد متولد شده پسرعموی یکی از فامیل های نزدیک خودم رو بیمه عمر کنم و حتی به عنوان کادو تولد در نظر گرفته بودم بیمه نامه رو ولی با برخورد بسیار زشت این فامیل بزرگوار رو به رو شدم و ایشون جلو جمع به من گفتند که حاضرم صد هزارتومان بهت شیرینی بدم بی خیال من و بچه ام بشی.
      در قبال این توهین در جمع چی باید می گفتم؟ وقتی طرف اصلا گوش هاش رو گرفته و نمی خاد بشنوه چطور میخای چیزی بهش بگی؟
      پیامبر اکرم هم در قبال برخی افراد جامعه عرستان راهی جز سکوت یا حداقل پرهیز از رو در رویی مستقیم با آنان نداشت و متاسفانه در کار بیمه هم همین داستان پیش می آید!
      برای من فروش بیمه نامه به استاد دانشگاه راحت ترین کاره و فروش به کارمند و بازاری سخت تر می شه. هر چی سطح تحصیلات و درآمدی فرد پایین میاد متاسفانه نگرش شخص به زندگی و حجم منفی بافی یا بدبینی مشتری هم بیشتر می شود جوری که حتی “زندگی کردن” و “تحمل کردن” این افراد هم امری دشوار می شود.
      در نتیجه این که خاستم عرض کنم جناب امامی مسئول بیمه نشدن رفتگر نیستن .
      در ضمن بیمه عمر محصولی هست که برای خانواده های متوسط جامعه طراحی شده و نه برای اقشار ضعیف چون کسی که بین پول نان شب و بیمه نامه گیر کند لاجرم نان شب را انتخاب خواهد کرد.
      بیمه گر و توانگر باشید
      شعبانی نماینده بیمه پاسارگاد

      پاسخ
  2. ناشناس

    به نظر من حق با آقای دکتر بوده چون بیمه ها موقع پرداخت خسارت می خوان یه جوری از زیر پرداخت خسارت شونه خالی کنن . برای خود من پیش اومده

    پاسخ
  3. حجت حاتم

    جناب آقای امامی سلام وعرض ادب ، من خودم بابیمه… تجربه تلخی داشتم که حتی منجربه زندان رفتن من هم شد ، بیمه نامه مسئولیتی راازبیمه… خریداری کردم وازسال۹۱تاالان دادگاه ماطول کشیده ، هیئت پنج نفره کارشناسان دادگستری به نفع من اعلام نظرکردن ولی بیمه… بازهم بقول آقای دکتردرهفت تا سوراخ قایم میشه که خسارت رونده ، واقعا من که شخصا دیگه به بیمه اعتمادندارم .

    پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا موارد خواسته را برای ورود به سایت تکمیل نمایید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.