منوی بالا را از قسمت نمایش -> فهرست انتخاب کنید
اطلاعیه :
  • مخاطبان گرامی ضمن برطرف شدن مشکل پیش آمده در درگاه پرداخت میتوانید پس از بهرمندی از مطالب و محتوی مقالات در صورت علاقمندی نسبت به خرید هر یک از محصولات ما اقدام نمایید

دسته: , .

Reviews :

4.75 out of 5 based on 4 customer ratings

25,000 تومان

بعد از کتاب بسیار پرفروش اثرمرکب، کتاب جدید دارن هاردی را به فارسی:کتاب فوق‌العاده خواندنی دیوانگان ثروت‌ساز

توضیحات

ISBN:978-600-7049-75-3

بعد از کتاب بسیار پرفروش اثرمرکب، حالا کتاب جدید دارن هاردی را به فارسی بخوانید: کتاب فوق‌العاده خواندنی

دیوانگان ثروت‌ساز

تاریخ انتشار در آمریکا: فروردین ۹۴/ تاریخ انتشار در ایران: مهر۹۴

دارن هاردی، نویسندهی کتاب ماندگار «اثر مرکب» این بار در کتاب سال ۲۰۱۵ خود، فنون زندگی در دوران جدید را با هوشمندی و در قالب مسیر پرپیچوخم کارآفرینی و داستانهای واقعی و جذاب آن به ما نمایانده است. چه بسیار تلاشها و خوندلخوردنها برای رسیدن به اهداف که به ثمر نمینشینند و فرد را مغبون و سرخورده بر جای میگذارند و حتی اگر به ثمر بنشینند درنهایت فرد را به این نتیجه میرسانند که از همان ابتدا نردبان موفقیتاش را به دیواری اشتباه تکیه داده بوده.

قطار وحشتی که دارن هاردی برای کارآفرینان ترسیم میکند و پیچوخمهای لرزهآورش را معرفی میکند، همان اصول و مهارتهای زندگی در این دوران تازه است که مثل قطار وحشت، بالا و پایینهای عجیب و غریبی دارد و گاهی به آنجا میرسد که فراتر از ترس میرود و میشود آن چه نباید بشود.

منتها این قطار وحشت مثل قطار وحشت شهربازیها نیست که بتوان نادیدهاش گرفت و از کنارش به آرامی رد شد و رفت. این قطار وحشت، همان زندگی در دوران جدید است که دیر یا زود، ما را مسافر خود میکند و اسیر پیچوخمهایاش. چه کارمند باشید، چه کارآفرین، کتاب هاردی، کتاب راهنمای شما در زندگی حرفهایست. شما مسافر این دوران هستید و این کتاب هم فنون یک زندگی سرشار و موفق را در همین دوران به شما نشان میدهد. پس این شما و این هم این کتابِ سراسر خواندنی.

قطعه ای از کتاب دیوانگان ثروت ساز

((اگر می خواهید بهتر شوید،باید خودتان را هل دهید.اگر خودتان را هل دهید، زمین می خورید. اگر زمین نخورید،خودتان را هل نداده اید.زمین بخشی از بهتر شدن است.
شما شکست خواهید خورد. بدانید شکست ایرادی ندارد.حتی اگر کمی هم دردناک بود،باز هم مشکلی نیست. بدانید ایرادی ندارد اگر به خودتان کمی زمان نقاهت بدهید.
کنفسیوس می گوید: (( بزرگ ترین افتخار ما هرگز شکست نخوردن نیست؛ این هست که با هر بار شکست از جا بر می خیزیم))
نگران شکست نباشید؛ فقط سعی کنید مدت زمان بلندشدنتان را کم کنید.
یاد گرفتن اینکه رد شدن را بپذیرید و با شکست روبرو شوید فقط برای پوست کلفت شدن نیست.زمین خوردن باعث میشود قوی تر و بهتر شوید .شکست برای تان خوب است.

 

شش ترفند مغزی برای غلبه بر ترس

 

در اینجا شش ترفند مغزی را توضیح می دهیم برای برگرداندن مغز از دوران پارینه سنگی به دوران ابزارهای تکنولوژی و قطار وحشت کسب و کار.
۱: واقعی باشید: اولین کاری که باید کنید باید به یک چشم انداز برسید. باید بین واقعیت و خیال فرق بگذارید.
۲: ترس از ترس است که میترساندتان: خود ترس، بیش تر از چیزهایی که از آنها می ترسید، آزارتان می دهد.
۳: بیست ثانیه شجاعت : فعالیت هایی که بیش تر از همه از آنها می ترسید، فعالیت هایی هستند که می توانند تغییر بزرگی در موفقیت تان به وجود آورند. انجام شان دهید. فقط با ۲۰ ثانیه شجاعت، یک ترسوی واقعا پولدار و موفق شوید.
۴: روی کارها تمرکز کنید نه نتایج : مغزتان ملکه خیالبافی ست از کاه، کوه می سازد.
۵:خودتان را به ترس عادت دهید:یک سازمان که از هر سازمان دیگری بهتر توانسته با واکنش درونی ترس در ما مبارزه کند، ارتش است.
۶: ترس و شکست را تبدیل کنید به یک موضوع تفریحی : کلید موفقیت ، شکستی عظیم است .هدف شما این است که بیشتر از رقبای تان شکست بخورید.

تقدیرها از این کتاب:

  رابرت کیوساکی، مدرس، کارآفرین، سرمایهگذار و نویسندهی کتاب «پدر پولدار، پدر بیپول» :

آینده متعلق است به کارآفرینان و کتاب جدید دارن دستورالعملیست که کارآفرینان آینده برای شروع، رشد و حفظ یک کسبوکار موفق به آن احتیاج دارند؛ آن هم در دنیای وحشی و پر پیچ و خم کارآفرینی.

     برایان تریسی، نویسندهی «قورباغه را قورت بده» :

این کتاب قابل توجه پر است از روشها و تکنیکهای کاربردی و اثباتشده که میتوانید برای پسانداز هزاران دلار و سالهای پرکار و سخت از آن استفاده کنید.

آنتونی رابینز، رییس هیات مدیرهی ۷شرکت خصوصی، نویسندهی پر فروش نیویورکتایمز و استاد در زمینهی عملکرد بالا :

موفقیت، سرنخهایی به جا میگذارد. دارن هاردی نه تنها خودش روی قطار وحشت کارآفرینی مسلط شده که با بزرگترین کارآفرینان فعلی دنیا ساعتهای زیادی را گذرانده، با آنها مصاحبه کرده و بررسیشان کرده است. من خواندن این کتاب را یک باید میدانم. این کتاب راهنماییتان میکند تا استعدادتان را آزاد کنید و غول کارآفرینی را که در وجودتان آماده و منتظر است، بیدار کنید.

 

جک کنفیلد، نویسندهی جهانی سری کتابهای پرفروش «سوپ جوجه برای روح» و «اصول موفقیت» :

این کتاب یک منبع خارقالعاده است! نه تنها ترکیب کاملی ارائه میدهد از ذهنیت و مهارتهایی که برای کارآفرینی میخواهید، که با چنان لحن ساده ولی جذابی نوشته شده که نمیتوانید یک لحظه بگذاریدش زمین. شفافیت، طنزپردازی و سبک خاص نوشتاریاش باعث شد تا من صفحه به صفحه جلو بروم تا ببینم چه میشود. حتی بعد از ۴۵ سال که از شروع و راهاندازی چندین کسبوکار موفقام میگذرد، همچنان به یادگیری مسائل جدید ادامه میدهم و این کتاب را به شدت توصیه میکنم.

برای شما کاربران عزیز فروشگاه مجله خلاقیت، شروع این کتاب فوق‌العاده را آورده‌ایم و پیشنهاد می‌کنیم اگر آب، دست‌تان زمین بگذارید و شروع طوفانی و جذاب دارن هاردی را در این کتاب بخوانید و لذت ببرید:

تابستان ۱۹۸۹ در هجده سالگی، کارآفرین شدم. بگذارید رُک بگویم: کارآفرینشدن من، عمدی نبود. آن تابستان برایام جوری شروع شد که برای خیلی از هجده سالهها شروع میشود. دبیرستان را تمام کرده بودم و داشتم آماده میشدم برای کاری که از من توقع داشتند؛ یعنی رفتن به دانشگاه.

برنامهی من؛ یا دُرستتر، برنامهی پدرم، این بود که هشتسال آزگار در راهروهای تاریخی UCLA یا همان دانشگاه لسآنجلس کالیفرنیا قدم بزنم و موقع خروج از آنجا مدرک حقوق یا همان بلیت درآمد مادامالعمرم را بگیرم. برنامهی سرراستی بود. مدرک میگرفتم، شغلی عالی و حقوقی عالی گیرم میآمد و زندگی را سر میکردم. البته انتخاب اول پدرم، پزشکی بود؛ ولی بعد از این که چندبار دید تا خون میبینم غش میکنم؛ حالا چه خون خودم باشد، چه خون بقیه، تصمیم گرفت سراغ رشتهی دومی برود که در نظر گرفته بود.

راستاش را بخواهید همیشه عاشق کارهایی میشدم که خارج از چارچوب سنتی بود. نقشههای دیگری برای پیشرفت در زندگیام کشیده بودم و کارکردن برای بقیه، جایی در این نقشههای من نداشت. ولی پدرم در کلِ زندگیام داشت برای انجام این برنامه آمادهام میکرد و بالاخره با وجود روحیهی سرکشی که داشتم، افتادم در راهی که او میخواست. در آن تابستان، آخرین چیزی که منتظرش بودم، چیزی غیرمنتظره بود.

در یک بعد از ظهر گرم، یکی از دوستان خوبام زنگ زد و پیشنهادی به شدت وسوسهانگیز داد: «برادرم فیلم کرایه کرده و مشتاق است ببیندش. به نظرش فیلم معرکهایست. کل رفقا را دعوت کرده بیایند این فیلم را ببینیم. حتی پیتزا و یک بطری نوشیدنی هم سفارش داده.» نوشیدنی، پیتزا و یک فیلم معرکه؟ هجده سالام بودم و این موضوع برایام یک خوشی بزرگ محسوب میشد. به دوستام گفتم روی من حساب کن.

لحظات نارضایتی دوستان

برای آن شب دوستانه، تیپ زدم و رفتم خانهی دوستام. همانطور که گفته بود، هم پیتزا تدارک دیده بود؛ هم نوشیدنی. ولی فیلم چهطور بود؟ به هیچ وجه آن چیزی نبود که انتظار داشتم. با این حال شگفتزدهام کرد و بیست دقیقهای نمیتوانستم چشم از آن بردارم. وقتی تمام شد، نگاهی انداختم به اتاق و دیدم که دوستانام بدون هیچ احساسی زل زدهاند به صفحهی تلویزیون و مشخص بود آنها هم توقع برنامهی متفاوتی داشتند. ولی با این که به نظر میرسید آن فیلم هیچ تاثیری روی آنها نگذاشته، من فکر کردم آن برنامه معرکه بوده! (حواستان باشد این ماجرا مربوط به دههی ۸۰ است).

آن فیلم مربوط به شرکتی بود که پیشنهاد میکرد سیستمهای فیلتراسیون آب خانگی را به صورت عمده بخرید و بعد، به قیمت خردهفروشی بفروشید و سود کنید. آن برنامه واقعا شانسی بود برای حضور در دنیای کسبوکار.

با خودم فکر کردم، یک لحظه صبر کن. من که میتوانم این کار را بکنم. دقیقا راستِ کارِ من بود. طرفداری از یک چیز با ارزش؟ سودکردن؟ مسوولیتپذیری؟ انجامدادن کار متفاوت؟

این فکر، چیزی را در عمق وجودم تکان داد. حتی به عنوان یک نوجوان دوست داشتم وقتی بقیه بدون هیچ احساسی به اطرافشان خیره شدهاند، موقعیتهایی کشف کنم. وقتی دوستانام تابستانها در مکدونالد و جاهایی مثل آن کار میکردند، من کارهایی میکردم متفاوت از بقیه. میرفتم دنبال شغلهای عجیب و غریب؛ مثل کوتاهکردن چمنها یا جمعکردن میخها در جاهایی که داشتند ساخت وساز میکردند و بابت هرکدامشان یک پنی میگرفتم.

از طرف یک مدرسهی محلی کسبوکار مامور شده بودم تا در اتوبوس و ایستگاههای قطار از خارجیها بخواهم یک فرم نظرسنجی پر کنند (با عنوان یک استراتژی استخدام). سخت کار میکردم؛ ولی با ریتم خودم قدم برمیداشتم و چیزهایی را یاد میگرفتم که خودم میخواستم. این ایدهی راهانداختن کسبوکار شخصی چهطور بود؟ کنترل آیندهات را داشتی، بدون اینکه با حداقل حقوق و قوانین بیفایده محدود شوی. روح سرکشام میخواست کار متفاوتی بکند. مثل این بود که انگار در آن لحظه یک نفر آمده و پر نورترین لامپ دنیا را روشن کرده. موافق انجاماش بودم!

هزینهی ثبتنام و خرید صورت کالا ۵هزار دلار بود و من حتی یک لحظه هم معطل نکردم. سریع، چکی به آن مبلغ نوشتم و پساندازی را کشیدم بیرون که از تکتک چمنها و میخها و نظرسنجیها درآورده بودم. در عرض چندروز دو پالت بلند از فیلترهای آب در پارکینگ پدرم گذاشته شدند. هیچ ایدهای نداشتم که میخواهم با آنها چی کار کنم. ولی مهم نبود، چون رفته بودم در دنیای کسبوکار.

هنوز یادم است که چهقدر هیجان داشتم. در پارکینگ ایستاده بودم و دست به کمر، خیره شده بودم به کوهی از دستگاههای فیلتراسیون آب و سرم را تکان میدادم. قرار بود فاتح دنیای آبهای فیلترشده شوم.

فقط سه ساعت بعد از شروع کسبوکارم اولین دست رد خورد به سینهام: پدرم نمیتوانست ماشیناش را بیاورد داخل پارکینگ.

گفت: این آت-آشغالها را ببر از اینجا بیرون.

گفتم: کجا بگذارم؟

گفت: دارن، چطوره ببری بیرون بفروشی؟

هیچ راه دیگری نداشتم، بیست دقیقهی بعد راهی خیابانها شدم. معمولا حاضر شدنام آنقدر طول نمیکشید، ولی ناگهان احساس متفاوتی بهم دست داد. عصبی و مضطرب شده بودم؛ ولی نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به پیداکردن راهام از خانه به خانهی محلهمان.

به خودم فشار میآوردم هر دری را بزنم و هر زنگی را. هرکس جواب میداد، شروع میکردم استدلالکردن در مورد آب بهتری که میتوانستند مستقیم از شیر آب خانهشان داشته باشند: «درست در آشپزخانهتان قرار میگیرد. دیگر نمیخواهد بطریهای بزرگ آب از مغازه بخرید و تا خانه بیاورید. اصلا میتوانید باور کنید چنین چیزی وجود داشته باشد؟»

اولین روز کسبوکارم خیلی طولانی بود. هر در جدیدی که باز میشد، شانسام را از زاویهی جدیدی امتحان میکردم. با واقعیتهایی در مورد آب نفرتانگیزی میترساندمشان که به خانوادهشان و به حیوان خانگیشان میدادند. دنیایی را برایشان مجسم میکردم که در آن آب تمیز، تازه و نامحدود بود. سعی میکردم طلسمشان کنم (یا اینجوری فکر میکردم). از آمارهای تاثیرگذار صحبت میکردم، از تکنیکهایی در فروش استفاده میکردم که قبلا استفاده نشده بود (و احتمالا دیگر هم استفاده نخواهد شد). ولی مصمم و متمرکز بودم. مقاومت میکردم؛ حتی وقتی اوضاع ناامیدکننده به نظر میرسید… و در پایان روز، هیچ دستگاهی نفروخته بودم.

نمیتوانستم باور کنم! چهجوری میشود؟ اول صبح، چهل دستگاه فیلتر آب در پارکینگ پدرم بود و وقتی هم که برگشتم همان چهلتا بود.

وقتی غروب، ماشین پدرم بیرون پارکینگ ماند و درِ پارکینگ بسته شد، فهمیدم به دردسر بزرگی افتادهام. از آن بدتر این بود که برای اولین بار فکر کردم شاید برای دنیای تجارت ساخته نشده باشم. شاید پدرم حق داشت. شاید دانشگاه و یک شغل خوب، مسیر درستی برای من باشد.

استرس داشتم و ناامید بودم (کمی هم از پدرم میترسیدم). زنگ زدم به مادربزرگام؛ یعنی همان کاری که هر تاجرِ نوجوانِ ناامیدی موقع شکست میکند.

***

توضیحات تکمیلی

وزن 500 g

4 دیدگاه برای دیوانگان ثروت‌ساز

  1. رضا
    5 out of 5

    :

    لطفا موجودش کنیییییید

    • مدیر سیستم

      :

      چشم در نوبت چاپ هست

  2. behnam.123msh@yahoo.com
    5 out of 5

    :

    فوق العاده بود حتما حتما چند بار اونو بخونید

  3. بهنام
    4 out of 5

    :

    فوق العاده هست حتما بخونید و عمل کنید

  4. کیومرث
    5 out of 5

    :

    همه به خوندن این کتاب نیاز دارن

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا موارد خواسته را برای ورود به سایت تکمیل نمایید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.